23823219 عظیمه حسن زاده قره لو

درباره

عظیمه حسن زاده قره لو


"خیر مقدم به شما مخاطب گرامی"

آنچه از دانسته هایم مینویسم، حاصل آموخته های دانشگاهی، تجربیات، مطالعات و ارتباطات با پیشکسوتان حوزه مدیریت است که برای تبادل دانسته ها با شما به اشتراک میگذارم؛
باشد که گامی برای سخن با مدیران امروز و آینده نیز در فضایی گسترده تر فراهم آید...
از اینکه همراه من هستید بسیار خرسندم.


صفحه "مشخصات فردی"
http://hassanzadeh.blogsazan.com/page5.php

جستجو

لينک هاي روزانه

جعبه پیام




امکانات

پیش نوشت:

چند روزی است که مطلع شدم، عزیزی از میان دوستان متممی ام با میهمانی ناخوانده! زندگی می کند و با تمام جسم و روح اش با او این زندگی را سپری می کند.

تصمیم گرفتم برایش بنویسم و از حرف هایی بگویم که در تمام این مدت در سینه ام سنگینی کرده. می خواستم به  تمام مردم ام بگویم که زندگی را زندگانی است؛ نه زنده مانی!

اما آنقدر سخن ها در سینه نگه داشته ام و آن قدر به نگفتن ها خو کرده ام؛ که هر سخن را هر جا، نزد هر کس و هر گونه نگویم. اینجا هم نگفتم و ننوشتم تا شرایط و زمان گفتن برای مخاطبانم برسد و مخاطب اش نیز بخواند.

اکنون آنچه مینویسم، میدانم که از روح و جسم و سرشت ام آن را زندگی کرده ام.

گفتن از این تجربه ها، بیشتر گوش شنوا از عمق دل تان و وجود الهی تان را می خواهد تا صرفا شنیدن و گذر کردن.

امید دارم که اگر روزی کسی باشد که لازم شود مدتی را با میهمان ناخوانده ای به نام سرطان سپری کند، به این حرف هایم بیاندیشد. تاملی کند و با عمق وجود خود تمام سخنانم را به تجربه بنگرد...

 

مخاطب عزیز، سلام

من هم مثل بسیاری از دوستان، وقتی شنیدم تو با یک میهمان ناخوانده ای داری مدارا میکنی و قدر مسلم هم تمام قدرت جسم و روحت را برای حفظ قوای جسمی و زندگی در این شرایط نه سهل و آسان کمک گرفته ای، خوشحال نیستیم.

اما میخواهم از اکنون با تو همراه شوم. بدان که پیشتر از اینها نیز با تو همراه بوده ام.

اولین بار که به من گفتند دیگر امیدی به حیات و ادامه ی زندگی ام نیست، کمتر از 9 سال داشتم. و درد و تلاش های خانواده را فقط برای زنده بودن، آن موقع تجربه می کردم. از آن زمان، بیش از 20 سال میگذرد.

میدانی در تمام این سالها چه کردم؟

"سعی کردم درست زندگی کنم". همین.

اولین باری که روزمرگی را تجربه می کردم؛ اینکه شب بخوابی و آرزو داشته باشی که صبح، دیگر بیدار نشوی فقط 26 سال داشتم. این میزان انگیزه ی پایین هم برای همین سختی ها و دشوارهای بسیاری که خودمان در زندگی مان می سازیم بود که در هر زندگی ای نیز به نوعی تجربه میشود.

اینجا بود که یاد گرفتم، "بر دیگران سخت نگیرم و زندگی را بر دیگران هم سخت و دشوار نکنم". تا دیگران هم در کنار من آرامش داشتن و آسوده زندگی کردن را تجربه کنند.

مدت زیادی نگذشته که همان سلولهای غیر طبیعی یا همان میهمان ناخوانده به زندگی من و تو وارد شده اند. شاید در جسم تو باشد. شاید در جسم من. شاید در جسم عزیز یا عزیزانی که در کنار من و تو زندگی می کنند.

بگذار بگویم که من هم مثل تو، همه ی آنچه از این میهمان میدانی را می دانم. همه ی آن جنگیدن ها را جنگیده ام. همه ی آن لحظه لحظه های نا امیدی در عین امید را؛ و همه ی امید در عین نا امیدی را زندگی کرده ام...

همه ی آن دردها را جرعه جرعه نوشیده ام...

همه ی آن غم ها را لحظه لحظه بر دل نشاندم و پروراندم...

اما دقیقا یادم هست.

بله، دقیقا یادم هست که این بخش از سخنان محمدرضا شعبانعلی من را به خود آورد که "زنده مانی یا زندگانی!"

برای زنده ماندن تلاش می کنم یا برای زندگی کردن؟

از آن روز به بعد هر روز قدم به قدم به بیمارستان رفتنم شد بهترین، بهترین و بهترین تجربه ی زندگی ام.

سوگند می خورم؛ سوگند می خورم که این میهمان ناخوانده، یک "موهبت الهی" است که خداوند نصیب ما می کند.

خوشا آنان که با این میهمان زندگی کردند، زندگی می کنند و سپس ترک دنیا می کنند.

 به خود می آییم، چه کردیم؟ چگونه زندگی کردیم؟ و چه می خواهیم بکنیم؟

کاش یک بار هم که شده، خود را برای فقط "همین لحظه و در همین لحظه زندگی کردن" می نگریستیم و تصمیم میگرفتیم در آن لحظه چه انجام دهیم؟ و چگونه زندگی کنیم؟

در آن لحظه، با دیگر انسان ها و به طور کل با دیگر موجودات، چه برخوردی خواهیم کرد؟ چه خواهیم گفت؟ و حتی چه می اندیشیم و چگونه می اندیشیم؟

 مخاطب عزیز، تو میدانی و من هم میدانم که تازه اکنون زندگی را زندگی میکنیم...

در کنار خانواده مان، دوستان مان، عزیزان مان و حتی همه ی انسان ها و همه ی موجودات. گاهی به خود می گویم، گویی امروز بندگی را بندگی می کنیم... درست است؛ نه؟

حال این من هستم و کسانی که این میهمان را از صمیم قلب می پذیرند، میگوییم که با تمام قوا برای زندگی کردن تلاش میکنیم... نه بیشتر.

تمام این دنیا، به اندازه ی بند انگشتی برایمان کوچک و ناچیز می شود. و زندگی را زندگی کردن؛ ارزشمند زندگی کردن و اثرگذار بودن را حتی برای لحظه ای نمی خواهیم از دست بدهیم.

آن سکوت و آن آرامشی  که در کنار این اشخاص تجربه میکنی، چه لذتی دارد؟ به وسعت تمام عمرمان می ارزد...

گویی نگاه تو به وسعت همین دنیا شده! و تمام هستی را می نگرد...

 آری گاهی به تو دوست عزیزم، که میهمان ناخوانده را پذیرا شده ای، حسودی ام می شود. میدانی چرا؟

چون با وجود این میهمان، این فرصت برای درک تمام این هستی برای تو به وجود آمده و با تأمل و اندیشه تو است که می نگری...

کاش این فرصت نگریستن به هستی را خدا برای من هم می گذاشت که مثل تو به وسعت تمام دنیا، تمام این هستی را بنگرم و زندگی کنم. می دانم که بهایش را پرداخته ای؛ اما می ارزد. نمی ارزد؟

امیدوارم و آرزو دارم، نه تو و نه هیچ انسان دیگری نخواهد که این لذت تجربه زندگی را و درست زندگی کردن را از خود و اطرفیان اش و حتی تمامی موجودات بگیرد و یا سلب کند.

بگذار در آخر حرف دلم را بیشتر بگویم؛

"بی آنکه به آینده ای زنده بودن و حیات داشتن بیاندیشیم؛ اکنون لذت تجربه ی همین لحظه لحظه ی زندگی را ببریم..."

قدر تجربه ی تمام این لحظاتی که این میهمان نزد تو است را بدان. که میدانم و یقین دارم وقتی که رفت، دلتنگ تمام این تجربه های زندگی با میهمان ناخوانده را خواهی شد.

برچسب‌ها:
نوشته شده در سه شنبه 2 شهريور 1395 ساعت 11:08 PM توسط : حسن زاده | دسته : دل نوشته ها | 347 بازدید
  • []

  •  چقدر سخت است که خانه ای، صدای بابا را نشنود.

    چقدر سخت است که سلام هر روز بابا را فقط در خواب بشنوی.

    چقدر سخت است که دیگر فرزندی بابایش را نبیند.

    چقدر سخت است که فرزند اش، بابای شاد و مهربان و سلامت اش را فقط در خواب ببیند.

    چقدر سخت است که هر پنجشنبه و جمعه ای، از دیدن دنیای تحمل رنج و سختی یک پدر، دنیایی از غم بر دل ات بنشیند.

    چقدر سخت است که دیگر پدر را تاب گفتن هیچ حرفی نباشد؛ و غم های بر دل نشسته اش را فقط با خدایش بگوید...

    چقدر سخت است بدانی پدر هفته ها است که روزه گرفته؛ اما هنوز هم افطار نکرده...

    چقدر سخت است که هر روز سیمای پدر را در قاب ها نظاره گر شوی.

    چقدر سخت است که قامت خمیده ی مادر را بنگری؛ اما دم نزنی...

    چقدر سخت است که بغض های گره خورده و اشک ها و گریه های مادر را هرگز و هرگز نبینی.

    چقدر سخت است که دیگر خانه ای پدر نداشته باشد.

    چقدر سخت و دشوار است گفتن حرف هایی که هر روز و همیشه در گوشه ای از دل ات دفن اش کرده ای.

    چقدر سخت است که هرگز نخواهی از نیامدن پدر نا امید شوی.

    چقدر سخت است که به همه امیدواری بدهی؛ برای هر لبخندی که بر لبانی نخشکد...

    به امید آمدن پدر...

    چقدر سخت است که امیدواری سهم پدر هم باشد؛

    به امید آمدن پدری.

    به امید آمدن پدری...

     

    "بوسیدن دستان پدر، نعمت بزرگی است؛ آن را از دست ندهیم."

    "بوسه بر چهره ی مادر، بوسه بر تمام زیبایی است؛ آن را از دست ندهیم."

    دعا برای پدر و مادر

     

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در پنجشنبه 3 تير 1395 ساعت 8:39 AM توسط : حسن زاده | دسته : دل نوشته ها | 283 بازدید
  • []

  • پیش نوشت:

    حرف مان از یک عکس شروع شد.

    برای چند سال پیشه؟ یکی- دو سالی می گذره، نه؟

    نه. برای دو- سه ماه اینا پیش.

    سن ات که کمتر میزنه. اما عکس ات جالب بود

    آره. به خاطر همینه که خیلی زود پیر می شیم. سختی های این مدت کوتاه...

    عکس بعدی ات هم زیباست...

    فوق العاده ست... اما کو، تا عقاب شدن! ما فقط اداش رو در میاریم

    خودت رو کم نبین، شدنی یه.

    اما من سال هاست که اسیرم، اسیر این جسم.

    ...

    گفتم اگه وقت کنم حتماً درباره اش مینویسم و میدم که بخونی.

    و این شد که لازم است بنویسم و برای شما هم بگویم.

    اسارت تن

    وقتی از اسارت حرف به میان می آید. تنی را تجسم میکنم که در تنگنای بودن ها و نبودن ها مانده است؛ و روحی که به تن زندگی بخشیده، از فشردگی و تنگنای موجود، به تن می کوبد تا خود را زنجیر به تن نیز نبیند.

    نمی دانم چقدر اسارت را فهمیده ام؛ اما برای رهایی بسیار آموختم.

    خاطرم هست، اولین باری که اسارت را تجربه کردم، کودکی 8 ساله بودم. پزشک به مادرم می گفت، از این بچه بگذر. عفونت سینوزیت تمام سلولهایش را پر کرده. اگر تمام روزها را در بیمارستان بماند، 7  سال بعد می توانی بگویی که بیماری اش رفع شده و سالم است. بگذار کمتر رنج بکشد و ازش بگذر. من که جز خواب راحت هیچ نمی خواستم، خوشحال شدم. زمان زیادی نگذشت. حالم بسیار وخیم شده بود. مادرم بالای سرم میز چوبی را می گذاشت تا حرارت و تب بدنم را به خود بگیرد. اما آن هم از تب می سوخت... خاله ام به مادرم سر می زد و جویای حالم می شد. حرف هایش در آخرین روزهای بیماری مرا به خود آورد که مادرم بیش از من در تب و تاب بیماری من می سوزد و جان در تن است که می جوشد.

    بی تابی های مادرم موجب شد دست به دعا بردارم؛ که خدایا از من بگذر و به مادرم رحم کن... (باقی حرف هایم را یادم نیست). و این بود که به اندازه ی درک خودم، اولین رهایی تن را تجربه می کردم.

    اسارت را نه فقط در جسم، بلکه در اندیشه، عمل، نفس، روح، دنیا و مادیات آن، آخرت و قیامت و مرگ تجربه می کنیم؛ و چه سخت نیز در هر اسارتی آزموده می شویم.

    آن زمان که از اعتقاد و باورهایی دیرینه اندیشه ات را رها می کنی- و یا از عملی که میدانی در عمل برای خودت زیانی خواهی داشت، اما برای دیگری انجام اش می دهی- آن زمان که با احساس قلبی ات عاشقانه کسی را دوست می داری؛ و چون می دانی بهتر از تو نیز برای او هست، از او می گذری و کسی را در کنار خود انتخاب میکنی که میدانی عاشقانه دوستت دارد- روح ات که برای رفتن به هر سوی که می خواهد از جسم ات جدا می شود- دنیا و مادیات اش را با آنکه نزد خود داری، می دانی اگر لحظه ای برسد که هیچ از آن را نداشته باشی باز هم برای نبودن اش، نمی خواهی غم و اندوهی در دلت باشد- جسمی که روزی به بیماری و درد و رنج می افتد و از بودن این همه درد و رنج و سختی، آدمی را در زجر و عذاب می نگری و می گویی که خود این همه درد و رنج و سختی را به وجود آوردم، پس خود نیز بهترین درمانگرم برای خودم که بهتر میدانم بر خود و خویشتن چه کرده ام- نفس را آرام اش میکنی که اینگونه به هر سوی شتابان نباشد و از شنیدن صدای دو دوست قلب و عقل، خشمگین نشود که می داند حرف هایشان اثر دارد- همه ی اینها زمانی است که رهایی را جستجو کرده ای و خود را از هر گونه تعلّق و اسارت آنها رها می بینی.

    قیامت و مرگ هم اینچنین است. اگر پاداشی نباشد؛ اگر هر چه باشد، همین دنیا است و بس. باز هم از رهایی خرسند نمی شوید؟ باز هم از مرگ ناخرسندید؟  باز هم قیامت و مرگ را با همه ی آنچه از فضیلت و پاداش ها گفته اند، می خواهید؟

    زمانی که بهترین لحظه ی زندگی تان را با مصلحت خالق تان معاوضه می کنید؛ که بار خدایا، زمانی هست که تو مصلحت به مرگ من می دانی، پس حتی اگر بهترین لحظه و تجربه ی زندگی من باشد باز هم به مصلحت ات خشنودم و تسلیم امر تو هستم. و این رهایی است که  تجربه می کنی.

    اگر هر چه خواستی و هر چه کردی، وهر چه با بودن تو بود و بدون بودن تو شاید دیگر نبود را نه برای پاداش و یا فضیلتی؛ بلکه برای خشنودی از خود و آرامش خود و رضایت خالق ات انجام دادی، پس از هر چه می شود و نمی شود، هر چه خواهد بود و خواهد شد نیز رها شده ای.

    به روزی بیاندیش که هر آنچه برای تو تعلّق، اراده، هویّت، داشتن و در یک کلمه، هستی است، نباشد؛ پس چه می اندیشی و چه احساسی خواهی داشت؟ چه خواهی کرد؟ چگونه خواهی بود؟

    می دانم که می گویی گفتن اش برایت چقدر راحت است! اما اندیشیدن به آن چه سخت! و دشوارتر اینکه به آن عمل کنی.

    بله، همین طور است. اما چه می شود کرد که اگر تعلّق، اراده، هویّت، داشتن و هستی را طلب کردی، هر یک از اینها سرچشمه ای برای آزمودن تو خواهد؛ تا چه خواهی کرد...؟

    پس همواره برای آنچه خلق شده ای تلاش کن؛ فقط برای یک کلمه ی "انسان".

    یادم آمد که در دفترم در این باب نوشته بودم؛

    "انسان بودن؛ انسان شدن؛ انسان ماندن و انسان زیستن...

    کدام یک از اینها هستم؟ کدام یک مانده ام؟ اصلاً هستم؟؛ آیا انسانم؟

    که انسانم آرزو است..."

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 11:14 PM توسط : حسن زاده | دسته : دل نوشته ها | 329 بازدید
  • []

  • گاهی خیلی دیر می شود؛

    از گفتن ها و نگفتن ها هم باز می مانم.

    گاهی آنقدر می اندیشم که چه بگویم،

    کارم به جنون می کشد.

    دست آخر هیچ نمی گویم!

    اصلاً بهانه ای باشد که بنویسم؛

    گوش جانی منتظر است.

    ساعت ها فکر میکنم؛

    اما آخر که می خواهم بنویسم،

    گویی سواد نوشتن را ندارم!

    فکرم از هم می پاشد...

    به خود می خندم که آخر تو را چه شده؟!

    لحظه ای؛

    همه ی حرف هایم به اندیشه ام گره خورده.

    بغض ها در گلو بمانید؛

    پاسخی ندارم که بگویم...

    نگاهی از غم؛

    شرمگین به لب می دوزم.

    قطره هایی گرم، دلم را نوازش می دهند؛

    که ناراحت نباش.

    بعضی حرف ها نگفتنی اند؛

    بگذار همین جا بماند.

    او خود، همه ی حرف هایت را میخواند...

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در پنجشنبه 6 خرداد 1395 ساعت 9:42 PM توسط : حسن زاده | دسته : دل نوشته ها | 327 بازدید
  • []

  • غزل "بی تو به سامان نرسم..." از حسین منزوی را با صدای دلنشین و دلنواز علیرضا قربانی بسیار دوست دارم

    به نظرم یکی از اشعار و آهنگ های بی نظیر این دهه است که برای بسیاری از ما ماندگار می شود:

    بی تو به سامان نرسم، ای سروسامان همه تو

    ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

    من همه تو، تو همه من، او همه تو، ما همه تو

    هرکه و هرکس همه تو، ای همه تو، آن همه تو

    من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من

    تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

    ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم،

    رمز نیستان همه تو، راز نیستان همه تو

    شور تو آواز تویی، بلخ تو شیراز تویی،

    جاذبه ی شعر تو، جوهر عرفان همه تو

    همّتی ای دوست که این دانه ز خود سر بكشد

    ای همه خورشید تو و خاک و باران همه تو

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 9:11 AM توسط : حسن زاده | دسته : دل نوشته ها | 321 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ساخت وبلاگ رایگان | منزل مبله شیراز | تشریفات عروسی | هوش مصنوعی | طراحی بنر | تور چابهار | آموزش تعمیرات | موشن گرافیک | تخفیف300ماده نانو | فرش کاشان | پاپ آپ نمایشگاهی | دانلود رایگان فیلم | محمد صفرزاده | آموزش تعمیرات برد | چاپ کارت شناسایی | محمد دبیری
    X
    تبليغات