23 اسارت های تن

درباره

عظیمه حسن زاده قره لو


"خیر مقدم به شما مخاطب گرامی"

آنچه از دانسته هایم مینویسم، حاصل آموخته های دانشگاهی، تجربیات، مطالعات و ارتباطات با پیشکسوتان حوزه مدیریت است که برای تبادل دانسته ها با شما به اشتراک میگذارم؛
باشد که گامی برای سخن با مدیران امروز و آینده نیز در فضایی گسترده تر فراهم آید...
از اینکه همراه من هستید بسیار خرسندم.


صفحه "مشخصات فردی"
http://hassanzadeh.blogsazan.com/page5.php

جستجو

لينک هاي روزانه

جعبه پیام




امکانات

پیش نوشت:

حرف مان از یک عکس شروع شد.

برای چند سال پیشه؟ یکی- دو سالی می گذره، نه؟

نه. برای دو- سه ماه اینا پیش.

سن ات که کمتر میزنه. اما عکس ات جالب بود

آره. به خاطر همینه که خیلی زود پیر می شیم. سختی های این مدت کوتاه...

عکس بعدی ات هم زیباست...

فوق العاده ست... اما کو، تا عقاب شدن! ما فقط اداش رو در میاریم

خودت رو کم نبین، شدنی یه.

اما من سال هاست که اسیرم، اسیر این جسم.

...

گفتم اگه وقت کنم حتماً درباره اش مینویسم و میدم که بخونی.

و این شد که لازم است بنویسم و برای شما هم بگویم.

اسارت تن

وقتی از اسارت حرف به میان می آید. تنی را تجسم میکنم که در تنگنای بودن ها و نبودن ها مانده است؛ و روحی که به تن زندگی بخشیده، از فشردگی و تنگنای موجود، به تن می کوبد تا خود را زنجیر به تن نیز نبیند.

نمی دانم چقدر اسارت را فهمیده ام؛ اما برای رهایی بسیار آموختم.

خاطرم هست، اولین باری که اسارت را تجربه کردم، کودکی 8 ساله بودم. پزشک به مادرم می گفت، از این بچه بگذر. عفونت سینوزیت تمام سلولهایش را پر کرده. اگر تمام روزها را در بیمارستان بماند، 7  سال بعد می توانی بگویی که بیماری اش رفع شده و سالم است. بگذار کمتر رنج بکشد و ازش بگذر. من که جز خواب راحت هیچ نمی خواستم، خوشحال شدم. زمان زیادی نگذشت. حالم بسیار وخیم شده بود. مادرم بالای سرم میز چوبی را می گذاشت تا حرارت و تب بدنم را به خود بگیرد. اما آن هم از تب می سوخت... خاله ام به مادرم سر می زد و جویای حالم می شد. حرف هایش در آخرین روزهای بیماری مرا به خود آورد که مادرم بیش از من در تب و تاب بیماری من می سوزد و جان در تن است که می جوشد.

بی تابی های مادرم موجب شد دست به دعا بردارم؛ که خدایا از من بگذر و به مادرم رحم کن... (باقی حرف هایم را یادم نیست). و این بود که به اندازه ی درک خودم، اولین رهایی تن را تجربه می کردم.

اسارت را نه فقط در جسم، بلکه در اندیشه، عمل، نفس، روح، دنیا و مادیات آن، آخرت و قیامت و مرگ تجربه می کنیم؛ و چه سخت نیز در هر اسارتی آزموده می شویم.

آن زمان که از اعتقاد و باورهایی دیرینه اندیشه ات را رها می کنی- و یا از عملی که میدانی در عمل برای خودت زیانی خواهی داشت، اما برای دیگری انجام اش می دهی- آن زمان که با احساس قلبی ات عاشقانه کسی را دوست می داری؛ و چون می دانی بهتر از تو نیز برای او هست، از او می گذری و کسی را در کنار خود انتخاب میکنی که میدانی عاشقانه دوستت دارد- روح ات که برای رفتن به هر سوی که می خواهد از جسم ات جدا می شود- دنیا و مادیات اش را با آنکه نزد خود داری، می دانی اگر لحظه ای برسد که هیچ از آن را نداشته باشی باز هم برای نبودن اش، نمی خواهی غم و اندوهی در دلت باشد- جسمی که روزی به بیماری و درد و رنج می افتد و از بودن این همه درد و رنج و سختی، آدمی را در زجر و عذاب می نگری و می گویی که خود این همه درد و رنج و سختی را به وجود آوردم، پس خود نیز بهترین درمانگرم برای خودم که بهتر میدانم بر خود و خویشتن چه کرده ام- نفس را آرام اش میکنی که اینگونه به هر سوی شتابان نباشد و از شنیدن صدای دو دوست قلب و عقل، خشمگین نشود که می داند حرف هایشان اثر دارد- همه ی اینها زمانی است که رهایی را جستجو کرده ای و خود را از هر گونه تعلّق و اسارت آنها رها می بینی.

قیامت و مرگ هم اینچنین است. اگر پاداشی نباشد؛ اگر هر چه باشد، همین دنیا است و بس. باز هم از رهایی خرسند نمی شوید؟ باز هم از مرگ ناخرسندید؟  باز هم قیامت و مرگ را با همه ی آنچه از فضیلت و پاداش ها گفته اند، می خواهید؟

زمانی که بهترین لحظه ی زندگی تان را با مصلحت خالق تان معاوضه می کنید؛ که بار خدایا، زمانی هست که تو مصلحت به مرگ من می دانی، پس حتی اگر بهترین لحظه و تجربه ی زندگی من باشد باز هم به مصلحت ات خشنودم و تسلیم امر تو هستم. و این رهایی است که  تجربه می کنی.

اگر هر چه خواستی و هر چه کردی، وهر چه با بودن تو بود و بدون بودن تو شاید دیگر نبود را نه برای پاداش و یا فضیلتی؛ بلکه برای خشنودی از خود و آرامش خود و رضایت خالق ات انجام دادی، پس از هر چه می شود و نمی شود، هر چه خواهد بود و خواهد شد نیز رها شده ای.

به روزی بیاندیش که هر آنچه برای تو تعلّق، اراده، هویّت، داشتن و در یک کلمه، هستی است، نباشد؛ پس چه می اندیشی و چه احساسی خواهی داشت؟ چه خواهی کرد؟ چگونه خواهی بود؟

می دانم که می گویی گفتن اش برایت چقدر راحت است! اما اندیشیدن به آن چه سخت! و دشوارتر اینکه به آن عمل کنی.

بله، همین طور است. اما چه می شود کرد که اگر تعلّق، اراده، هویّت، داشتن و هستی را طلب کردی، هر یک از اینها سرچشمه ای برای آزمودن تو خواهد؛ تا چه خواهی کرد...؟

پس همواره برای آنچه خلق شده ای تلاش کن؛ فقط برای یک کلمه ی "انسان".

یادم آمد که در دفترم در این باب نوشته بودم؛

"انسان بودن؛ انسان شدن؛ انسان ماندن و انسان زیستن...

کدام یک از اینها هستم؟ کدام یک مانده ام؟ اصلاً هستم؟؛ آیا انسانم؟

که انسانم آرزو است..."

برچسب‌ها:
نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 11:14 PM توسط : حسن زاده | دسته : دل نوشته ها | 337 بازدید
  • []


  • سفارش تبليغات
    ساخت وبلاگ رایگان | منزل مبله شیراز | تشریفات عروسی | هوش مصنوعی | طراحی بنر | تور چابهار | آموزش تعمیرات | موشن گرافیک | تخفیف300ماده نانو | فرش کاشان | پاپ آپ نمایشگاهی | محمد صفرزاده | آموزش تعمیرات برد | چاپ کارت شناسایی | محمد دبیری | Organic Traffic | Buy Web Traffic | Targeted Traffic
    X
    تبليغات