تبلیغات در ارم بلاگ

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» دفتر خاطرات

شما هم با این کلمات آشنایید؛ دفتر خاطرات من.

در دفتری که تمام احساس مان از وقایع، اتفاقات و تجربیات مان را می‌نویسم. حتماً برای شما هم حرف‌های زیادی برای گفتن دارد...

اگر فرصتی شد و پس از سالی چند، بخواهی خاطرات ات را بخوانی و مرور کنی، چیزهای زیادی را برای آموختن اکنون ات نیز خواهد داشت...

امتحان کن؛ اگر هنوز دفتری با نام دفتر خاطرات یا دست نوشته‌های سال 1394 نداری؛ بردار و بنویس.

کمترین حسن اش این است که نگارش ات بهتر خواهد شد. افکارت نظم می یابد. احساس درونت را خواهی فهمید و برون ریزی اندیشه و افکار تو را از زندانی که برای ذهنت می سازی، رها و آزاد خواهد کرد. قلبت آرام خواهد گرفت...

خواهی دانست که به چه می اندیشی و چگونه می اندیشی؟

دفتر خاطرات من

اولین دفتر خاطراتم به دوران آغازین دبیرستانم باز می گردد؛ روزهایی که بیشتر دوست داشتم تنها باشم... و بهترین دوستم دفترچه کوچک جلد آبی رنگی بود که هر کجا میرفتم همراهم بود.

میتوانم بگویم این دوست بیش از این که دفتری برای ثبت خاطراتم باشد؛ مرا بزرگتر کرد...

ثبت تجربیات، به انسان فرصتی میدهد که بهتر خودش را ببیند. نسبت به محیط اطرافش آگاه تر باشد و از لحظه، لحظه ی زندگی درسی برای آینده بگیرد؛ و یا این طور بگویم که یک اشتباه را به عمد و آگاهانه تکرار نخواهی کرد. یا یک راه رفته را دوباره نخواهی رفت؛ اگر میدانی به مقصد یا مقصودی که میخواهی نخواهی رسید...

از برخی جمله‌ها و نوشته‌های گذشته، بیشتر خواهی آموخت و تو را برای ادامه‌ی مسیر آماده تر خواهد کرد.

یادم هست در دوران کارشناسی از بس ذهنم درگیر بود، که حتی در کلاس بودم اما ذهنم و افکارم در کلاس نبود... برای همین پایین جزوه نویسی ام پُر بود از جملاتی کوتاه که افکارم را در آن خلاصه کرده و به قلم می‌آوردم.

حال که پس از سالها آن را میخوانم، نمیدانم واقعاً این جمله از من بوده یا از شخص دیگری نقل کرده ام؟!

هر آنچه که باور کنی، خلق می کنی...؛

پس باور داشته باش آنچه را که به آن فکر می کنی.

-----------------------

روزی که متولد شدم، مهر و عطوفت تو مرا گریاند.

تو روحی بخشیدی که جان گیرم؛

و به جان قلبی دادی که جایگاه تو باشد؛

و دیدگانی که همیشه نظاره گرت باشند.

اکنون که از سیمای نور تو سیراب نمی گردم،

از دوریت سخت غمگینم...

-----------------------

خوشا به حال آنان که می دانند کیستند و چیستند و چند می ارزند.

و دریغ بر آنان که هر روز در خویش می شکنند...

-----------------------

اگر بتوانی پای اراده ات را در جای مستحکمی بگذاری، به ساحل قرار و استقرار می رسی.

-----------------------

اگر بتوانی دست دل ات را به جایی محکم بند کنی، اینقدر بی پناه نخواهی بود...

-----------------------

بیایید تا...؛ "راه را گم نکنیم".

-----------------------

الهی...

آنجا که می جویمت، پیدایم کن.

چون دلتنگت می شوم، آرامم کن.

و چون بی قرارت می گردم، چشم انتظارت باشم؛

آنجا که نشانی از تو می یابم، بر من ببخش

که در راه رسیدن به تو،

یاری ام دهد...؛

که تو یاری رسان، یاری رسانانی...

-----------------------

از اینجا به بعد را آن طور که خاطرم می آید از یک کتاب قدیمی برداشت کرده ام. جستجویی کردم که بفهمم از کدام کتاب بوده، اما متاسفانه چیزی دستگیرم نشد:

 

دل از تباهی و غفلت، ز دام و دانه جدا کن،

به اشک نیمه شبی، ناله سحرگاهی و یا به سجدۀ شکری،

سپاس بی منتهاش، ادا کن...

-----------------------

وقتی در فصل رویش، نروییم.

وقتی در فصل کاشت، نکاریم.

وقتی در صبحدم تلاش و بیداری، تنبلی و خواب پیشه کنیم.

روزگار چه گناه کرده که غدّار و کج مدار باشد؟!

-----------------------

کاش باور کنیم که زود بیدار شدن بسیار مهمتر از دیر خوابیدن است...

-----------------------

از هیچ دردی شکایت و ناله مکن، مگر هنگامی که بهبود یابی...

-----------------------

آری؛ میگفتم.

نوشتن خاطرات و ثبت در دفتر به مرور کلام تان را گویاتر، قلم تان را روان تر، اندیشه تان را باز و گسترده‌تر، و روح تان را لطیف تر می‌کند.

دنیایتان را بهتر و زیباتر می نگرید. جسم و جان تان را مثل رودی که به هر صخره و سنگی برخورد می‌کند، می گسلد و بار دیگر به هم می پیوندد.

اندیشه و روح و قلب و جان هم این گونه است؛ و پیوندش با تو است...

 


بازدید سایت خود را میلیونی کنید
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  ساخت وبلاگ   |   ساخت وبلاگ حقوقی   |   Telegram SMM Panel   |   مودم اینترنت   |   خرید آنتی ویروس  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله