گاهی خیلی دیر می شود؛
از گفتن ها و نگفتن ها هم باز می مانم.
گاهی آنقدر می اندیشم که چه بگویم،
کارم به جنون می کشد.
دست آخر هیچ نمی گویم!
اصلاً بهانه ای باشد که بنویسم؛
گوش جانی منتظر است.
ساعت ها فکر میکنم؛
اما آخر که می خواهم بنویسم،
گویی سواد نوشتن را ندارم!
فکرم از هم می پاشد...
به خود می خندم که آخر تو را چه شده؟!
لحظه ای؛
همه ی حرف هایم به اندیشه ام گره خورده.
بغض ها در گلو بمانید؛
پاسخی ندارم که بگویم...
نگاهی از غم؛
شرمگین به لب می دوزم.
قطره هایی گرم، دلم را نوازش می دهند؛
که ناراحت نباش.
بعضی حرف ها نگفتنی اند؛
بگذار همین جا بماند.
او خود، همه ی حرف هایت را میخواند...